دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود . شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می کردند . یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت: درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند. بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.
برچسب: نویسنده: حمید توکلی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 0:33
معلم که باشی طعم شیرینی میوه رسیده مهر را بیشتر حس می کنی معلم که باشی خنکای باد مهر بیشتر از دیگران بر تنت حس می شود معلم که باشی بوی نوی کاغذ کتاب و جلد دفتر بیش از همیشه تو را به وجد می آورد معلم که باشی شلوغی خیابانهای پاییز و کوچه های مهر بیش از گذشته بر دیدگانت نمایان می شود معلم که باشی ماراتن تپش قلبت با گذر دقیقه ها و ثانیه ها بیش از پیش، آهنگ سرعت می گیرد آری تو همان معلمی هستی که کودک درونت بیش از هزاران کودک بیرون دلتنگ مهر است و مملو از شوق
برچسب: نویسنده: حمید توکلی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 0:33